ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

7

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

خبيص دادند . قيس بن الهيثم عامل خراسان ، در امر ارسال خراج و هديه غفلتى كرده بود از اين رو او را عزل كرد و عبد اللّه بن خازم [ 1 ] را به جاى او گماشت . قيس بيمناك شد و خود نزد ابن عامر آمد . ابن عامر بر او پرخاش كرد كه ثغور را رها كرده تا تباه شوند و به جاى او مردى از يشكر و به روايتى اسلم بن زرعة الكلابى را فرستاد ، پس از آن عبد اللّه بن خازم را . و گويند كه : ابن خازم ، عبد اللّه بن عامر را گفت : قيس را به خراسان مگمار ، او مردى ناتوان است ، مىترسم جنگى پيش آيد و او بگريزد و خراسان از دست برود . براى من فرمانى بنويس تا اگر در برابر دشمن ناتوانى نمود من به جاى او باشم . او نيز فرمانى نوشت و به او داد . در اين حال در خراسان كسى از طخارستان سر به مخالفت برداشت . ابن خازم گفت : قدرى درنگ كند تا مردم گرد آيند ، چون اندكى برفت ، فرمان بيرون آورد و به فرماندهى پرداخت و دشمن را بشكست . چون اين خبر پراكنده شد ياران قيس خشمگين شدند و گفتند كه : به او خدعه كرده‌اى و به معاويه شكايت بردند . معاويه او را فرا خواند . او از كرده خويش عذر خواست . معاويه عذر او بپذيرفت و گفت : بايد كه بر سر جمع نيز عذر بخواهى و او چنين كرد . در سال 43 ، عمرو بن العاص در مصر بمرد و معاويه ، عبد اللّه پسرش را به جاى او گماشت . عزل ابن عامر ابن عامر مردى بردبار بود و نرمخوى . از اين رو بر مردم نادان و ماجراجوى سخت نمىگرفت . پس فساد در بصره راه يافت . زياد او را گفت : شمشيرت را برهنه ساز . گفت : نه چنين است كه خداوند مردم را با فساد من به صلاح آورد . سپس جماعتى را از بصره نزد معاويه فرستاد . جماعت بصره با جماعتى كه از كوفه آمده بودند با يك ديگر ، نزد معاويه حاضر آمدند . در وفد كوفه مردى بود به نام عبد اللّه بن ابى اوفى اليشكرى معروف به ابن الكواء . چون معاويه از اوضاع شهرها پرسيد ، اين الكواء از ناتوانى ابن عامر در ادارهء حوزه فرمانروايىاش سخن گفت . معاويه گفت : با آن كه مردم بصره ، خود حضور دارند تو عليه آنان سخن مىگويى . چون اين خبر به ابن عامر رسيد ، خشمگين شد و يكى از دشمنان ابن الكواء ، يعنى عبد اللّه بن ابى شيخ اليشكرى را حكومت خراسان داد . بعضى گويند : طفيل بن عوف اليشكرى . ابن الكواء كه اين خبر شنيد به مسخره گفت : به خاطر عداوت با من هر يشكرى را به حكومت مىگمارد . در اين احوال معاويه عبد اللّه بن عامر را فرا خواند . ابن عامر نزد او رفت و سه روز بماند . چون معاويه خواست با او وداع كند ، گفت : سه چيز از تو مىخواهم بگوى پذيرفتم . گفت : مقامى را كه به تو داده‌ام ، به من بازگردان و خشمگين مشو ، و مالى را كه در عرفه و خانه‌هايى

--> [ ( 1 ) ] حاتم .